کوچول نامه

درختی که طلا می داد

 

یکی بود یکی نبود غیر از خدا ی مهربان هیچ کس نبود. یک روز یک درختی بود که طلا می داد و او در روز یک سکه طلا می داد . صاحب او یک آدم پیر و خوب بود که خیلی درخت را دوست داشت و به او خاک و آب خیلی خوبی می داد . او نمی دانست که چرا درختش کم میوه می دهد و خیلی دلش می خواست درختش زیاد میوه بدهد ، اما او هم نمی دانست که درختش طلا می دهد . درخت طلاهایش را زیر ریشه ی خود می گذاشت تا این که یک روز درخت طلاهای خود را دیگر نتوانست در زمین زیر ریشه ی خود بگذارد و مجبور بود که طلا را توی میوه اش بگذارد . او دوست نداشت صاحبش از این موضوع با اطلاع شود . یک روز صاحبش یکی از سیب های آن را برداشت و گاز زد، ( او وسط سیب را گاز زد) اما دندانش سخت درد گرفت و وقتی فهمید او یعنی درختش طلا میدهد خوش حال شد و به خوش گذرانی پرداخت . او دیگر هر روز به درخت سر نمی زد و او دیگر به  آن اندازه دوست نداشت .

50 سال گذشت ، پیر مرد مرده بود و میراثش به پسرش رسید . پسرش هم که فهمید درخت طلا میدهد خوش حال شد ولی مثل پدرش به خوش گذرانی نپرداخت . او همیشه و هر روز به درخت سر میزد و همین کار او باعث شد که درخت از صاحبش خوشش بیاید و به صاحبش گفت من از این که تو صاحبم هستی خوش حالم و وقتی که مطمئن شد هیچ وقت او را تنها نمی گذارد به او گفت : زیر من یک گنج بزرگ و با ارزش است . اینها را من پنهان کرده ام و برای آن که پدرت به من کم رسیدگی می کرد به همین دلیل به او این گنج را نگفتم . درخت گفت من هم به پایان عمرم زیاد نمانده و تو می توانی که این سیب های من را بکاری تا درختانی که طلا می دهند بزرگ شوند و مثل من شوند . من امیدوارم که پسر و نوه و تمام نسل های بعد تو هم مثل تو باشند .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:7  توسط محمد رضا  | 

درختی که طلا میداد

 

یه داستان نوشتم که وقتی تایپ شد می گذارمش تو وبلاگ.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 15:37  توسط محمد رضا  |