سلام
من دایی یک دختر ناز و کوچولو شدم![]()
![]()
![]()
من دارم میرم کلاس زبان.
بابا می خواد دوباره اسممو تو کلاس شنا بنویسه.
یکی بود یکی نبود غیر از خدا ی مهربان هیچ کس نبود. یک روز یک درختی بود که طلا می داد و او در روز یک سکه طلا می داد . صاحب او یک آدم پیر و خوب بود که خیلی درخت را دوست داشت و به او خاک و آب خیلی خوبی می داد . او نمی دانست که چرا درختش کم میوه می دهد و خیلی دلش می خواست درختش زیاد میوه بدهد ، اما او هم نمی دانست که درختش طلا می دهد . درخت طلاهایش را زیر ریشه ی خود می گذاشت تا این که یک روز درخت طلاهای خود را دیگر نتوانست در زمین زیر ریشه ی خود بگذارد و مجبور بود که طلا را توی میوه اش بگذارد . او دوست نداشت صاحبش از این موضوع با اطلاع شود . یک روز صاحبش یکی از سیب های آن را برداشت و گاز زد، ( او وسط سیب را گاز زد) اما دندانش سخت درد گرفت و وقتی فهمید او یعنی درختش طلا میدهد خوش حال شد و به خوش گذرانی پرداخت . او دیگر هر روز به درخت سر نمی زد و او دیگر به آن اندازه دوست نداشت .
50 سال گذشت ، پیر مرد مرده بود و میراثش به پسرش رسید . پسرش هم که فهمید درخت طلا میدهد خوش حال شد ولی مثل پدرش به خوش گذرانی نپرداخت . او همیشه و هر روز به درخت سر میزد و همین کار او باعث شد که درخت از صاحبش خوشش بیاید و به صاحبش گفت من از این که تو صاحبم هستی خوش حالم و وقتی که مطمئن شد هیچ وقت او را تنها نمی گذارد به او گفت : زیر من یک گنج بزرگ و با ارزش است . اینها را من پنهان کرده ام و برای آن که پدرت به من کم رسیدگی می کرد به همین دلیل به او این گنج را نگفتم . درخت گفت من هم به پایان عمرم زیاد نمانده و تو می توانی که این سیب های من را بکاری تا درختانی که طلا می دهند بزرگ شوند و مثل من شوند . من امیدوارم که پسر و نوه و تمام نسل های بعد تو هم مثل تو باشند .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یه داستان نوشتم که وقتی تایپ شد می گذارمش تو وبلاگ.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام من دارم یه روزنامه درست می کنم
کاریکاتور هم داره. هر صفحه ای ۵ تومان می فروشم . فرناز ۳ تاشو تا حالا خریده.
البته من ازش ۴۰ تومان گرفتم چون پیش فروش کردم.![]()
یکی از مطا لب روزنامه اینه : اوضاع دولت خرابه خیلی شیر تو شیره .۱۰۰ و ۲۰۰ تومانی اصلا چاپ نمیشه.
خبر ورزشی: والیبال ایران از برزیل برد.
جوک: یه مرده میره تو مغازه نوشابه فروشی میگه یه نوشابه خنک به من بدین. میگه نوشابه سرد نداریم. مرده میگه اشکال نداره میریزم تو نعلبکی سرد بشه.![]()


